صراط 12

وبلاگ شخصی محمد شریف زاهدی

وبلاگ شخصی محمد شریف زاهدی

صراط 12

بنده محمد شریف زاهدی اهل نیک شهر استان سیستان و بلوچستان هستم. بعد از 11 سال تحصیل در مدارس و حوزه های علمیه ی اهل سنت، با شنیدن روضه امام حسین ( علیه السلام) جرقه ی هدایتی زده شد و پس از تحقیقات مفصل، سال 82 به مکتب نورانی اهل بیت ( علیهم السلام )مشرف شدم.
خوشحال می شوم نظرات ، سوالات ، انتقادات و پیشنهادات خود را در قسمت نظرها بنویسید . حتما مورد استفاده قرار می گیرد. ضمناً عکس بالا مربوط به زمانی است که مولوی بودم.

طبقه بندي موضوعي
بايگاني

یک هفته ی دیگر هم آنجا ماندم و هر چه تلاش کردم ،همسرم را به من ندادند . و چند مناظره نیز داشتم که در بخش مناظرات خواهد آمد .

وقتی مطمئن شدم که نمی خواهند همسرم را بدهند ، از بلوچستان به هرمزگان برگشتم و در میناب با دختر شیعه ای ازدواج کردم ، که اقوام مادری اش ، سنی هایی بودند که من امام جماعتشان بودم وبعداز شیعه شدنم به من ناسزا می گفتند ولی بعداز این ازدواج، گفتند حالا داماد ماشدی نمی شود بلائی به سرت بیاوریم!

در اوایل سال84 با صلاح دید مرحوم آیت الله العظمی میرزا جواد تبریزی (رحمه الله ) ، ملبس به لباس مقدس روحانیت شیعه شدم.

در سال 85 ظرف دو شب ، مصاحبه ای با شبکه ی بین المللی سلام ، داشتم و داستان شیعه شدنم را در آن شبکه بیان کردم . این مصاحبه بازتاب گسترده ای در بلوچستان داشت به طوری که از آن تاریخ به بعد ، برخی مولوی ها  علیه این شبکه سخنرانی کردند  و خواستار قطع برنامه هایش شدند!! .

۲۷ نظر موافقين ۲ مخالفين ۰ ۰۷ بهمن ۹۱ ، ۱۳:۱۵
محمدشریف زاهدی

 پس از اینکه شیعه شدم ، از منطقه ی تبلیغی ام ، به بندر عباس ، نزد امام جمعه ی شیعیان آیت الله نعیم آبادی رفتم و داستان شیعه شدنم را برایش تعریف کردم . ایشان با آغوش باز از بنده استقبال کردند . سه ماه ، در بندرعباس ماندم . خبر به پدر و عمویم رسیده بود و آنها به صورت تلفنی ، به دنبالم می گشتند تا این که به دفتر آیت الله نعیم آبادی زنگ زدند . گوشی تلفن را به من دادند . عمویم ، پشت خط بود .

با ناراحتی پرسید : شنیده ام شیعه شدی . درست است ؟

گفتم : بله ، تحقیق کردم و به این نتیجه رسیدم که مذهب شیعه ، بر حق است .

عمویم گفت : وقتی این خبر را شنیدیم از مولوی محمد عمر پرسیدیم .ایشان فتوا دادند که او مرتد شده ، و ریختن خون او حلال است و زنش نیز طلاق است !!اگر دست ما به تو برسد ،‌ حتما تو را خواهیم کشت !!

گفتم : من از شما نمی ترسم بلکه به بلوچستان می آیم تا خانمم را بیارم .

عمویم گفت : اگر جرات داری ،‌ بیا .

بنده به همراه دو جوان شیعه ، به بلوچستان رفتم .  در جلسه ای که چند نفر از خویشان حضور داشتند ، عمویم ، با من بحث کرد . من نیز جوابش را از کتاب های اهل سنت ، دادم .

 ناگهان عصبانی شد و چاقویی که کنارش بود را برداشت و به طرف من ،‌ حمله کرد . دو نفر بلند شدند و دست های عمویم را گرفتند . مادرم گریه می کرد و می گفت : رهایش کنید ! این ، دیوانه و روانی شده ، بر می گردد و سنی می شود ، نکشیدش .

من که ترسیده بودم ، گفتم : حق با شماست . بر می گردم و سنی می شوم .

عمویم گفت : حالا که می خواهی سنی شوی ، دو رکعت نماز توبه بخوان تا ما ببینیم .

من در حضورشان دو رکعت نماز خواندم . نمازم که تمام شد ، عمویم گفت : خدا قبول کند !

گفتم : ان شاء الله . خدا قبول کند !

گویا دو رکعت نماز من به دل عمویم نچسبیده بود ،‌ گفت : ما این طور قبول نداریم باید جلو بایستی و نماز جماعت برایمان بخوانی .

گفتم : چشم . قبل از اینکه وارد محراب شوم

گفت : یک عیبی داری !

گفتم : چه عیبی ؟

گفت : ریشت کوتاه است ![1]

گفتم : پس چه کار کنم ؟

گفت : چون نماز توبه خواندی انگار از مادر متولد شدی !

بنده وارد محراب شدم و تکبیره الاحرام گفتم و الله اکبر . دست ها را زیر ناف بستم !  در رکعت دوم ، فراموش کردم که دست هایم را ببندم. عمویم از پشت سر متوجه شد و با صدای بلند "اهم اهم" کرد. فهمیدم که منظورش چیست . به سرعت ، دست هایم را بستم . بعد از نماز ،‌ عمویم گفت : چه شد ؟!  نماز ما را خراب کردی.

گفتم : مدتی بود که با دست باز نماز می خواندم ، یک لحظه فراموش کردم ، شما ببخشید .

عمویم گفت : حواست را جمع کن .

چند شب بعد ، در منزل پدرم جلسه ای تشکیل شد و قرار بود دوباره صیغه ی عقد را بخوانند و مهریه را تعیین کنند و دختر عمویم را دوباره به من بدهند به شرط این که من قول بدهم و امضاء کنم که همین جا بمانم و به هرمزگان برنگردم .

به عمویم گفتم : شما که می خواهید دوباره صیغه ی عقد بخوانید طبق فتوای ابوحنیفه زنی که از شوهرش جدا شده اگر بخواهد دوباره با آن مرد ازدواج کند باید با مرد دیگری ازدواج کند و از او جدا شود . بعد می تواند با شوهر سابقش ازدواج کند .

عمو سخنم را قطع کرد و گفت : این حرف را نزن از آنجا که شیعیان شهادتین را می گویند ، احتمال می دهیم مسلمان باشند لذا طلاقی صورت نگرفته تا نیاز به محلّل باشد

درگیر همین مسئله بودیم که خبر رسید مادربزرگم فوت کرده است . مادربزرگ مادری ام بود . او خیلی مرا دوست می داشت و می گفت : فقط تو باید نماز جنازه ام را بخوانی .

فردا ، تشییع جنازه رفتیم . من گفتم : وصیتشان این است که من نمازش را بخوام و می خواهم بر طبق فقه شیعه ، نمازش را بخوانم  .

عمویم عصبانی شد و گفت : اصلا امکان ندارد ! ما به شما این اجازه را نمی دهیم ! اصلا چه کسی گفته شما تشییع جنازه بیایید ؟

گفتم : باشد ، اشکال ندارد . هر طور شما می گویید .

نماز میت را بر اساس مذهب سنی حنفی خواندم .

بعد از نماز عمویم ، گفت : ما مطمئن نیستیم که شما سنی شده اید . اصلا به شما زن نمی دهیم .



[1] در فقه حنفی اگر کسی ریشش کوتاه باشد نماز خواندن پشت سر او کراهت دارد .

۲ نظر موافقين ۲ مخالفين ۰ ۰۷ بهمن ۹۱ ، ۱۳:۱۴
محمدشریف زاهدی

هفته ی اول اردیبهشت سال 82 ، مطلبی را در کتاب های اهل سنت دیده بودم  که « بعد از ارتحال پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله ) ، وقتی علی (علیه السلام) با ابوبکر بیعت نکرد ، به زور دست های ایشان را بستند و از خانه به مسجد آوردند و بیعت گرفتند »[1] . با دیدن این جریان در کتب اهل سنت ، خیلی تعجب کردم و باور این قضیه برایم سخت بود که چگونه با حضرت علی (علیه السلام) ، که اسدالله الغالب و فاتح خیبر بوده است ، بعد از رسول خدا (صلی الله علیه و آله) اینگونه برخورد کردند ؟! آیا این جریان واقعیت داشته است ؟

 شب چهارشنبه ای به مسجد رفتم . دو رکعت نماز خواندم . پس از نماز ، از خداوند خواستم که خدایا ! من چنین مطلبی را در کتاب ها دیده ام . اگر این جریان صحت دارد و آنها چنین جسارتی به امیرالمومنین (علیه السلام )کردند ،‌ به گونه ای به من نشان بده . خسته بودم . خوابم برد . در خواب دیدم که از کنار نهر آبی ، عبور می کنم . کمی جلوتر ، عده ای جمع شده اند . نزدیکشان رفتم . جمعیت را کنار زدم . دیدم دو نفر طناب سفید و کلفتی را به دستان مردی بسته اند و او را می کشند . پرسیدم : اینجا چه خبر است ؟!

گفتند : این شخص علی ابن ابیطالب (علیه السلام) است .

همه ی مردم نگاه می کردند و یک زن فریاد و شیون می زد . پرسیدم این زن کیست ؟

گفتند : فاطمه دختر رسول خداست . او فریاد می زد : وامحمدا ، وا علیا . وامحمدا ، واعلیا .

از خواب پریدم . اشک هایم ریخته بود . وضو گرفتم و دو رکعت نماز شکر خواندم و خداوند را شکر کردم که داستانی که در کتاب های اهل سنت آمده است ، را به من نشان داد .

دیگر طاقت نیاوردم و تصمیم گرفتم به صورت علنی شیعه شوم . البته بنده از سال 79 ، به صورت تقیه و پنهانی شیعه شده بودم ولی جرات نمی کردم اعلام کنم ولی بعد از این خواب ، تصمیم قطعی گرفتم که تشیع خود را اعلام کنم .

روز جمعه ی همان هفته ، پس از این که نماز جمعه را اقامه کردم ، به منزل یکی از اهالی روستا  که جلسه ای در آنجا بر قرار بود ، رفتیم . یک نفر را فرستادم که جلد اول صحیح بخاری را بیاورد .

به حاضرین در جلسه گفتم : من چند سال است که درباره شیعه ، تحقیق کردم و به این نتیجه رسیدم که مذهب اهل بیت (علیهم السلام) بر حق است و خلفا حق اهل بیت  ( علیهم السلام) را غصب کرده اند و از این به بعد شیعه شده ام .

همه از این سخنم تعجب کردند و با عصبانیت ، به بنده نگاه می کردند . پیر زنی گفت : تو چطور دلت می شود حضرت عمر را رها کنی ؟

صحیح بخاری را باز کردم و گفتم : در همین کتاب نوشته شده است که : حضرت عمر شما استاد پیامبر بوده است ، زنان پیامبر بی حجاب بودند و عمر به پیامبر دستور داد که به زنانت بگو : حجاب را رعایت کنند و آیه ی حجاب نازل شد[2] ، نماز صبح پیامبر قضا می شد و عمر به پیامبر تذکر می داد .[3]. در همین کتاب آمده است که پیامبر جلوی اصحابش ، ایستاده ادرار کرده [4]و به همین ترتیب احادیث بخاری را که به پیامبر توهین کرده بود ، را خواندم و به آنها نشان دادم .

اولین بار بود که این مطالب را می شنیدند و تعجب کردند که در معتبرترین کتابشان بعد از قرآن ، این مطالب آمده است .

پیرمردی در جلسه گفت : تو که شیعه شده بودی ، چرا نماز جمعه ی امروزمان را خراب کردی ؟ حالا چه کنیم ؟

گفتم : نمی دانم ولی من سه سال است که شیعه شدم و به شما نگفته بودم .

دو دستش را بلند کرد و محکم به سرش زد و گفت : وای ، نماز سه سال ما را خراب کردی چه خاکی به سر مان بریزیم ؟

گفتم : بروید از علمایتان بپرسید ! به من ربطی ندارد  .

صاحب خانه ، که بانی مسجد بود ، گفت : شما دیگر حق ندارید در مسجد ما ، نماز بخوانید و باید از اینجا بروی !

گفتم : انّ المساجدَ لله [5] ، مسجد ها برای خدا هستند نه برای شیعه یا سنی . من در مسجد شما ، نماز می خوانم .

گفت : اگر جرات داری ،‌ بیا .

فردای آن روز چند نفر از جوان های شیعه ی همان روستا را با خود  به مسجد بردم و در مقابل چشمانشان نماز جماعت ظهر و عصر را بر طبق فقه شیعه اقامه کردیم .

[1] معاویه خطاب به امام علی (علیه السلام ) می گوید : فی کل ذلک تقاد کما یقاد الجمل المخشوش  در هر موردی مانند شتری فراری که برای داغ کردن می‌برند ، به زور برای بیعت رفتی !أنساب الأشراف  ج 1   ص 278

[2] عن عایشه أنّ ازواج النبى صلى‏الله‏علیه‏و‏سلم کن یخرجن باللیل إذا تبرزن إلى المناصع وهو صعید افیح فکان عمر یقول للنبى صلى‏الله‏علیه‏و‏سلم احجب نساءک فلم یکن رسول اللّه صلى‏الله‏علیه‏و‏سلم یفعل. فخرجت سودة بنت زمعه زوج النبى صلى‏الله‏علیه‏و‏سلم لیلة من اللیالى عشاء وکانت امرأة طویلة فناداها عمر ألا قد عرفناک یا سودة - حرصا على أن ینزل الحجاب - فانزل اللّه آیة الحجاب»(

عایشه مى‏گوید: همسران پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله شبها براى قضاى حاجت به بیابان مى‏رفتند. عمر به پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله مى‏گفت: زنانت را در حجاب کن ولى رسول خدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آله چنین نمى‏کرد (گوش به حرف عمر نمى‏داد!). شبى از شبها سودة دخترزمعه، همسر پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله که زنى بلند قد بود بیرون رفت. عمر فریاد زد: اى سوده تو را شناختیم - به جهت حرصى که براى نزول آیه حجاب داشت (این کار را کرد). آنگاه آیه حجاب نازل شد . صحیح بخارى، ج 1 ص 49، کتاب الوضوء، باب خروج النساء إلى البراز، و مشابه آن در ج 8 ص 66، کتاب الاستئذان، باب آیة الحجاب.

[3] صحیح بخارى ج 1 . 75 کتاب التیمم . باب الصعید الطیب وضوءالمسلم یکفیه من الماء حدیث 344 . باب مواقیت الصلاة و فضلها، باب الاذان بعد ذهاب الوقت؛ و ج 4، ص 232، باب علامات النبوة فی الاسلام، حدیث اول.

[4] . عن حذیفة، قال: أتى النبی (ص) سباطة قوم فبال قائماً، ثم دعا بماء، فجئته بماء فتوضأ .  حذیفه می گوید : پیامبر کنار زباله دان گروهی رفت و ایستاده بول کرد و ... بخاری . کتاب الوضوء باب البول قائما و قاعدا حدیث 224 .

[5] . سوره جن آیه ی 18

۱ نظر موافقين ۲ مخالفين ۰ ۰۷ بهمن ۹۱ ، ۱۳:۱۳
محمدشریف زاهدی

در حوزه های اهل سنت بلوچستان ، هر طلبه ای که 11 سال درس بخواند ، مولوی می شود و برای ادامه ی تحصیل به کراچی پاکستان می رود و پس از 3 سال تحصیل در آنجا ، مفتی می شود . در سال 79 قرار بود که مسئول مدرسه ما را برای ادامه ی تحصیل به کراچی بفرستد تا مفتی شویم ولی تنها برخی از دوستان مرا فرستاد و بنده را نگه داشت .

از طرف حوزه ی علمیه ی مولوی عبدالرحمن به من گفتند : شما باید به هرمزگان منطقه ی سیریک میناب بروید و امام جماعت آنان بشوی چرا که دین ، در آنجا غریب است .

 علت این پیشنهاد ،‌آن بود که اهل سنت هرمزگان ، که شافعی مذهب بودند ، به تدریج شیعه می شدند . مولوی عبدالرحمن خود را در این رابطه مسئول می دانست و از چنین اتفاقی نگران بود . از این رو تصمیم گرفت که برخی از طلابی که دارای قدرت بیان و اطلاعات کافی هستند به آن مناطق بفرستد تا جلوی شیعه شدن اهل سنت را ، بگیرند .

من از این پیشنهاد به گرمی استقبال کردم و این فرصت را غنیمت دانستم تا تحقیقاتم را کامل کنم . از این رو ، در ماه شعبان 1379، از طرف دفتر مولوی عبدالرحمن چابهاری ، به عنوان امام جماعت منطقه ی پشت کوه بیابان سیریک میناب انتخاب شدم .

قبل از اینکه به آن منطقه بروم ،‌ عمویم ، ملا درّمحمد ، به بنده سفارش می کرد که : مواظب و مراقب باش که شافعی نشوی . گفتم : چشم این را مطمئن باشید ، شافعی نمی شوم .

به همراه چند نفر از طلبه ها ، به آن منطقه رفتیم . آنها در ضمن معرفی بنده به عنوان امام جماعت ، محدوده ی فعالیت بنده را نیز تشریح کردند و رفتند .

در بین برخی از مولوی ها ، رسم بود که وقتی برای تبلیغ ، به منطقه ای می رفتند و ساکن می شدند ، قبل از شروع فعالیت تبلیغی ،‌نام و محل تبلیغی خود را در دفتر نمایندگی رهبری در امور اهل سنت آن منطقه ، بنویسند .

بنده به این منظور به بندرعباس رفتم و نام خود و محل تبلیغی ام را به دفتر نمایندگی رهبری  اعلام کردم .

در همان اتاقی که نام نویسی کردم ، جزواتی دیدم که مجمع تقریب مذاهب ، آنها را به چاپ رسانده بود و در آنها مسائل اختلافی شیعه و سنی را بررسی کرده بود . من که چندین سال ، دنبال چنین کتاب هایی بودم ، با دیدن این جزوات ، طاقت نیاوردم و با اصرار ، یک دوره از آن را گرفتم . گم شده ام را پیدا کرده بودم و خیلی خوشحال بودم . آنها را برداشتم و به منطقه ی تبلیغی ام ، برگشتم .

دو هفته پس از این ماجرا ، دو نفر از بزرگان آن منطقه ، به اتاقم آمدند و از کم آبی و خشکسالی چندین ساله ، که به زندگیشان فشار آورده بود ، اظهار ناراحتی کردند . آنان پیشنهاد کردند که نماز باران را اقامه کنم . من پیشنهادشان را پذیرفتم و قرار بر این شد که در روز مشخصی ، همه ی مردم در بیابان جمع شوند تا نماز باران خوانده شود .

آن روز فرا رسید . قبل از این که نماز را شروع کنم ، خداوند را به آبروی حضرت زهرای مرضیه (سلام الله علیها) سوگند دادم و عرض کردم : خدایا شنیده ام که آب ، مهریه ی فاطمه ی زهرا (سلام الله علیها ) است . تو را به آبروی حضرت زهرا ( سلام الله علیها) باران رحمتت را  بر سر مردم این منطقه ، نازل بفرما ! سپس ، نماز را اقامه کردیم .

پس از چند ساعت ، باران الهی شروع به باریدن کرد و تا سه روز ادامه یافت . همه خوشحال بودند و از همه خوشحال تر ، بنده بودم که با توسل به حضرت زهرا (سلام الله علیها) در بین مردم سر افکنده نشدم و گره از کار مردم باز شد . پس از این ماجرا ، مردم به من احترام ویژه می گذاشتند .که به برکت این کرامت فاطمی ، سد بزرگی در منطقه ی سرارو ، ساختند که اکنون از سدهای مشهور هرمزگان به شمار می آید . 

کرامت دیگری که از حضرت زهرای مرضیه (سلام الله علیها)‌ به خاطر دارم ، این است که ، مسجدی که بنده در آن امام جماعت بودم ، موذن پیرمردی داشت . یک روز  ، نیم ساعت قبل از اذان ، به مسجد رفتم . موذن ،‌ مرا دید و آمد در کنار من نشست . سپس گفت : جناب مولوی ! یک خواهشی از شما دارم !

گفتم : بفرمایید .

گفت : دختری دارم که ازدواج کرده و هفت سال پشت سر هم ،‌ در 6 ماهگی بچه اش را سقط می کند . خیلی ناراحت است . هر دکتری که بردیم ، فایده نداشت . شما می توانید کاری برایش بکنید ؟

قلم و کاغذی از جیبم در آوردم و متوسل به حضرت زهرا (سلام الله علیها ) شدم و روی کاغذ نوشتم : اللهم صل علی فاطمه و ابیها و بعلها و بنیها و السر المستودع فیها بعدد ما احاط به علمک . کاغذ را چند تا زدم و گفتم : این دعا را به بازوی راست دخترت ببند . ان شاء الله خداوند به حرمت این دعا ، شفایش می دهد .    

حدودا 8 ماه بعد ، از موذن ، جویای احوال دخترش شدم . گفت : الحمد لله ، الان  هفت ماهه حامله است و بچه اش را سقط نکرده است .

بچه که به دنیا آمد ،‌موذن به دنبالم آمد و مرا به خانه ی دخترش برد . نوزاد را آورد و به من داد .  من گفتم : شما باید اسم این دختر را ، فاطمه بگذارید آنها نیز همین نام را بر دختر خود گذاشتند .

این کرامات را که از اهل بیت (علیهم السلام ) دیدم ، اعتقادم به اهل بیت (علیهم السلام ) بیشتر شد و یقین پیدا کردم که توسل به اهل بیت (علیهم السلام ) ، نه تنها شرک نیست بلکه حلّال بسیاری از مشکلات است .

در مدت سه سالی که امام جمعه آن منطقه بودم ، هیچ وقت به خود اجازه نمی دادم فضائلی که اهل سنت برای خلفایشان نقل می کنند ، را برای مردم بگویم و از آن طرف نیز جرات نمی کردم که فضائل اهل بیت پیامبر (علیهم السلام) را نقل کنم . بیشتر درباره قیامت ، بهشت و جهنم ، فضائل و رذائل اخلاقی ، سخنرانی می کردم .

در یک روز جمعه ، که بخشی از خطبه ام ، درباره فضیلت انفاق و صدقه دادن بود ، آیات ابتدایی سوره انسان را که در شان امیر المومنین (علیه السلام) و فاطمه ی زهرا (سلام الله علیها ) و حسنین (علیهما السلام) است ، خواندم و داستان نزول این آیات ، را توضیح دادم [1]. در همان زمان ، دیدم چند نفر از وسط جمعیت ، بلند شدند و به نشانه ی اعتراض ، مسجد را ترک کردند . پس از اتمام نماز ، به دیدنشان رفتم و علی رغم اینکه علت را می دانستم ، دلیل کارشان را از آنان پرسیدم . در جواب گفتند : چرا حرف هایی که شیعیان می گویند را برای ما می گویی ؟

گفتم : این داستان را اهل سنت نقل کرده اند . مگر امام علی (علیه السلام) فقط مال شیعیان است ؟

متاسفانه جو غالب اهل سنت ، این گونه است که دوست ندارند فضائل امیرالمومنین (علیه السلام) و اهل بیتشان را بشنوند ، هر چند که ادعای دوستی اهل بیت را  می کنند . اگر فضائل آنها را بگویید ، یا شما را متهم به شیعه بودن می کنند و یا با سردی با شما برخورد می کنند و دقیقا بر عکس ، اگر شما فضائل خلفا و صحابه را بگویید ، خصوصا عمر بن خطاب و عایشه ، بسیار خوشحال می شوند . 

البته این امر ، تازگی ندارد . در طول تاریخ ، چنین بوده است . نمونه ی آن ، حاکم نیشابوری ، نویسنده ی کتاب "المستدرک علی الصحیحین" است او را فقط به جرم این که ، پس از بیان فضائل خلفای ثلاثه ، منصفانه فضائل امیرالمومنین ( علیه السلام ) را نقل کرده است ، متهم به تشیع می کنند [2]و حتی در مجلسی منبر او را هم شکستند [3]ده ها مورد دیگر از این موارد وجود دارد .

وهابیت کور دل ، بسیار تلاش می کردند که با ترفند هایی ،اهل سنت منطقه را وهابی کنند ولی بنده که از ماهیت و هدف پلیدشان اطلاع داشتم ، این اجازه را به آنها نمی دادم . در یک روز جمعه ، مولوی ای که در نزدیکی روستایمان ساکن بود و وهابی مسلک بود ، ‌به من گفت : ما در روستایمان نماز جمعه داریم . شما که جمعیتتان کم است ، نباید در اینجا نماز جمعه اقامه کنید و باید با همه ی مردم روستا به روستای ما بیائید . بنده می دانستم قصدشان این است که مردم را به آنجا بکشانند و برایشان بر ضدّ شیعه سخنرانی کنند گفتم : نه ما همین جا نماز جمعه برگزار می کنیم و اصلا جمعیت ملاک نیست . امام ابوحنیفه در کتاب قدوری گفته است : حتی با سه نفر هم می شود نماز جمعه خواند . خودمان نماز جمعه اقامه کردیم و به مردم اجازه ندادیم که به آنجا بروند .



[1][1] سیوطی ، ثعلبی و زمخشری و ....می گویند این آیات در شان اهل بیت نازل شده است ( أخرج ابن مردویه عن ابن عباس فی قوله ویطعمون الطعام على حبه الآیة قال نزلت هذه الآیة فی علی بن أبی طالب وفاطمة بنت رسول الله صلى الله علیه وسلم)  * الدر المنثور - جلال الدین السیوطی - ج 6 - ص 299 . تفسیر الثعلبی - الثعلبی - ج 10 - ص 98 . الکشاف . زمخشری ج 4 ص 670

 

[2] . تاریخ بغداد - الخطیب البغدادی - ج 3 - ص 94  "وکان ابن الربیع یمیل إلى التشیع" ، ذهبی در میزان الاعتدال ج 3 - ص 608 شماره 7804 وقد قال ابن طاهر : سألت أبا إسماعیل عبد الله الأنصاری عن الحاکم أبی عبد الله ، فقال : إمام فی الحدیث رافضی خبیث . قلت : الله یحب الانصاف ، ما الرجل برافضی ، بل شیعی فقط .

[3] تاریخ الاسلام ذهبی ج 28 ص 132  ، سیر اعلام النبلاء ج 17 ص 175 .

۰ نظر موافقين ۰ مخالفين ۰ ۰۷ بهمن ۹۱ ، ۱۳:۱۲
محمدشریف زاهدی

پس از این که به سوالاتم جواب قانع کننده ای ندادند ، تصمیم گرفتم کتابی از شیعه را مطالعه کنم تا بدانم چه دلائلی برای اثبات مذهب خود  دارند ؟

کتابخانه ی حوزه چابهار را جستجو کردم ولی متاسفانه کتابی از شیعه نیافتم .

دو ، سه روز بعد ، به سراغ یکی از دوستانم که در هنرستان چابهار درس می خواند ، رفتم و از او پرسیدم : آیا شما معلم شیعه دارید ؟

دوستم گفت : بله ، مگر چه شده ؟

گفتم : آیا می توانی کتابی از ایشان ، درباره اثبات مذهب شیعه برای من بگیری ؟ می خواهم مطالعه کنم .

دوستم گفت : من از ایشان سؤال می کنم. اگر چنین کتابی داشتند ، برای شما می آورم .

دوستم رفت و فردای آن روز ، نزد من آمد و قبل از این که کتاب را به من بدهد ، گفت : این کتاب را به شما امانت می دهم . قسم بخور که به هیچ وجه ، نامی از من و معلمم نزد کسی نبری . من نیز سوگند یاد کردم که نامی از آن دو نبرم .

کتاب قطوری بود به نام شبهای پیشاور نوشته ی مرحوم سلطان الواعظین شیرازی[1] . کتاب را در کیفم گذاشتم و به اتاق برگشتم .

مولوی ها ما را از مطالعه ی کتاب های غیر درسی ، خصوصا کتاب های شیعه به شدت منع می کردند و کتاب های شیعه را ، کتب ضاله معرفی کرده بودند . به این جهت نمی توانستم به صورت علنی ، این کتاب را مطالعه کنم . از این رو  شب ها ، هنگامی که دوستانم می خوابیدند ، به کتابخانه می رفتم و کتاب شبهای پیشاور را باز می کردم و هر مطلبی که از کتب اهل سنت آدرس داده بود ، کتاب مذکور را می آوردم و آن مطلب را پیدا می کردم .

گاهی فردی وارد کتابخانه می شد ، به ناچار آن کتاب ها را پنهان می کردم و کتاب های درسی را بر روی میز می گذاشتم . پس از مطالعه ، کتاب شبهای پیشاور را درون کیفم می گذاشتم تا شب بعد .

در یک ماه اول ، از مطالب این کتاب ،‌ بسیار ناراحت بودم ، چون تخلفات خلفا را نوشته بود . با خود می گفتم : خدایا ! چنین کتاب هایی هم در بلوچستان یافت می شود که به خلفای اهل سنت توهین کرده اند ؟ ! ولی تنها چیزی که باعث می شد ، به خواندنش ادامه دهم ، مدارک و منابعی بود که از کتاب های اهل سنت ذکر کرده بود .

تمام این کتاب را ، مطالعه کردم و حتی برای یافتن کتب دیگر شیعه ، به زاهدان رفتم ولی متاسفانه کتاب دیگری در این زمینه پیدا نکردم و با ناامیدی به چابهار برگشتم .

سال 1379 بود که پدرم پیشنهاد ازدواج با دختر عمویم را به من داد . بنده پذیرفتم و در آن سال ، با دختر عمویم ازدواج کردم .

 

[1] . در سال 1345 هجری قمری در شهر پیشاور پاکستان مناظره ای طی در 10 شب ، بین علمای پاکستان و مرحوم سلطان الواعظین شیرازی روی داد و مطبوعات پاکستان ، این مناظرات را منعکس می کردند که نتیجه ی آن شیعه شدن تعداد زیادی از مردم آن دیار شد . همه ی آن مناظرات در کتابی به نام شبهای پیشاور جمع آوری شده است .    

۲ نظر موافقين ۰ مخالفين ۰ ۰۷ بهمن ۹۱ ، ۱۳:۱۱
محمدشریف زاهدی

یکی از اساتیدم ، مولوی عیسی ملازهی ، امام جماعت مسجد محمد رسول الله (صلی الله علیه و آله ) بود . گاهی که برایشان مشکلی ایجاد می شد و نمی توانست به مسجد برود ، بنده را به جای خود می فرستاد تا نماز جماعت را اقامه کنم .

شب عاشورای سال 1375 بود و من به جای استادم به مسجد رفتم و نماز عشا را خواندم . همه ی مردم از مسجد بیرون رفتند . من آخرین نفری بودم که از مسجد بیرون آمدم و درب مسجد را قفل کردم . می خواستم به مدرسه برگردم که صدای سخنرانی از حسینیه ی شیعیان مهاجر چابهار که در فاصله ی 50 متری مسجد بود ، توجهم را جلب کرد . کنجکاو شدم تا بدانم سخنران چه می گوید ، زیرا به ما گفته بودند که هر چه روحانیون شیعه می گویند ، دروغ است . به این نیت رفتم که ببینم چه دروغ هایی می گوید  . نزدیک حسینیه شدم ، می خواستم وارد حسینیه شوم ولی خجالت می کشیدم ،چون لباس های مولوی ها بر تن من بود .

آهسته کنار پنجره نشستم و به صحبت های روحانی شیعه ،‌گوش دادم . سخنرانی او درباره شخصیت امام حسین (علیه السلام) بود . می گفت : در کتاب مسند احمد حنبل و سنن ترمذی و چند کتاب دیگر [1]، این روایت آمده است که پیامبر (صلی الله علیه و آله) فرموده اند : « ان الحسن و الحسین سیدا شباب اهل الجنه » امام حسن و امام حسین سرور جوانان بهشت هستند . و می گفت : در کتاب حیات الصحابه [2]آمده است : وقتی امام حسین (علیه السلام) شهید شدند ، هر سنگ ریزه ای را بر می داشتند از زیر آن ، خون لخته شده بیرون می آمد ، ‌زمین خون گریه می کرد و خورشید تاریک شده و چندین روز آسمان مثل خون قرمز شد . و همین طور از کتاب های اهل سنت مطالبی بیان می کرد و آدرس آنها را نیز ذکر می کرد .

من تعجب کردم که کتاب حیات الصحابه ، از ما اهل سنت است ولی من تا به حال ، این کتاب را مطالعه نکرده ام و فقط اسمش را شنیده ام . این سوال به ذهنم آمد که این روحانی شیعه ، چگونه کتاب های  اهل سنت را مطالعه کرده است زیرا مولوی های ما گفته بودند : کتاب های شیعه را نخوانید ، گمراه کننده است . چرا آنها نمی گویند کتاب های اهل سنت را نخوانید که گمراه می شوید ،‌ فقط علمای ما چنین می گویند ؟

سخنرانی اش تمام شد و روضه خواندن را شروع کرد . روضه ی قتلگاه امام حسین (علیه السلام) را خواند . روضه ی جانسوزی بود که اشک های من ملای سنی که تا آن لحظه ، حتی یک قطره اشک هم برای مظلومیت امام حسین (علیه السلام) نریخته بودم ، سرازیر شد و بسیار گریه کردم .

 قبل از آن که روضه ، تمام شود بلند شدم و به مدرسه برگشتم . ساعت از 12 شب گذشته بود ، وارد مدرسه شدم . حال عجیبی داشتم . یکی از طلبه ها مرا دید و گفت :  چه شده ؟ چرا ناراحتی ؟ گفتم : چیز خاصی نیست . به اتاقم رفتم . دوستانم خوابیده بودند .خواستم بخوابم ولی سخنان روحانی  شیعه ، فکرم را به خود مشغول کرده بود ، طاقت نیاوردم ،  به کتابخانه ی حوزه رفتم تا آن روایت را پیدا کنم . البته قبلا روایت سیدا شباب  را در کتاب مسند احمد ، دیده بودم ولی برای آن که دلم آرام شود ، به سراغ روایت و سند آن رفتم . آن را پیدا کردم . پس از آن ، کتاب حیات الصحابه ، را برداشتم و با کمال تعجب دیدم که آنچه روحانی شیعه نقل کرده ، صحیح است . به خودم گفتم : این ها ، مطالبی است که از کتاب های ما نقل می کنند ، پس معلوم است که خیلی از کتاب های ما را مطالعه کرده اند  مطالب زیادی از ما می دانند .

آن شب ، شب عجیبی بود . دو سؤال ، وجود مرا فرا گرفته بود و هر چه فکر می کردم ، نمی توانستم خودم را قانع کنم !

سؤال اول این بود که : آیا شیعیان ، واقعا مشرکند؟! لحظه ای با خودم فکرکردم ، عجیب است ! آن طور که درآیات قرآن و روایات آمده است ، مشرکان مخالف خدا و پیامبرند و مخالف با دین مبین اسلام هستند ! پس این ها (شیعیان ) چه نوع مشرکانی هستند که  خداوند و پیامبر (صلی الله علیه و آله) را قبول دارند وحتی به اهل بیت پیامبر ( علیهم السلام ) محبت می ورزند و بر منبر هایشان نیز از پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله ) مدح وتعریف ، می کنند! و بر مصائبشان گریه می کنند . به دلم افتاد که امکان ندارد این ها ، مشرک باشند .

سؤال دوم این بود که : روایتی را درصحیح بخاری که معتبرترین کتاب اهل سنت بعد از قرآن محسوب می شود ، خوانده بودم که : هرکس برای مرده ای گریه کند ، آن میت را به خاطر گریه ی اهلش ، در قبر عذاب می دهند[3] ! با خود گفتم : آیا خداوند ،‌ واقعا امام حسین( علیه السلام )که سید شباب اهل الجنه است ، و یا مادر شان که سیده نساء العالمین است ، را در قبر به خاطر گریه ی شیعیان ، عذاب می دهد ؟! یعنی امشب که ما برای امام حسین (علیه السلام )گریه کردیم ، امام حسین علیه السلام را در قبر عذاب می دادند ؟ امکان ندارد .

 تا صبح خوابم نبرد . صبح ، ساعت 7 ، با مولوی عیسی ملازهی کلاس داشتیم . مولوی وارد کلاس شد . قبل از آن که درس را شروع کند ، گفتم : ببخشید جناب استاد ! سوالی از شما دارم .

مولوی عیسی گفت : بفرمایید .

گفتم : آیا این روایت ، درست است که اگر شخصی برای مرده ای گریه کند ، آن مرده را در قبر عذاب می دهند ؟

مولوی عیسی گفت : بله ، این روایت در صحیح بخاری ، صحیح ترین کتاب بعد از قرآن ، آمده است .

گفتم : آیا وقتی که شیعیان ، برای امام حسین (علیه السلام ) گریه می کنند ، خداوند امام حسین (علیه السلام )را در قبر عذاب می دهد ؟

یک لحظه ، مولوی از این سؤالم جا خورد و گفت : استغفر الله ، اصلا امکان ندارد . این چه سؤالی است که می پرسی ؟! زود باشید ، کتاب هایتان را باز کنید تا درس را شروع کنم .

گفتم : آقای مولوی ! تا جواب بنده را ندهید ، نمی توانم درس بخوانم .

مولوی عیسی بعد از چند لحظه گفت : شما حق ندارید سؤالی درباره ی شیعه بپرسید و امام حسین (علیه السلام ) چون از اولیاء خداست ، خداوند ولیش را عذاب نمی کند .

جواب استادم مرا قانع نکرد . شب به کتابخانه رفتم تا پاسخ سؤالاتم را در کتاب ها جستجو کنم . کتاب های مختلفی را نگاه می کردم و ورق می زدم که ناگهان به کتابی برخوردم به نام شفاء الاسقام و الاحزان ، نوشته ی مولوی محمد عمر سربازی . هر چه بیشتر این کتاب را مطالعه می کردم ، به جای حل سؤالاتم ، سؤالات جدیدی برایم ایجاد می شد .

صبح روز بعد ، کتاب شفاء الاسقام را به دست گرفتم و به سراغ مولوی عبدالحی رفتم .

گفتم : جناب مولوی ! به چه دلیل ما معتقدیم که شیعه ، مشرک است .

مولوی عبدالحی گفت : دلائل متعددی دارد . یکی از آن ها ، این است که شیعیان به اهل بیت پیغمبر (علیهم السلام ) متوسل می شوند و رفع حاجاتشان را از آن ها می خواهند .

گفتم : اگر یک سنی ، متوسل به غیر الله شود ، حکمش چیست ؟

مولوی عبدالحی گفت : به هیچ وجه ، سنی متوسل به غیرالله نمی شود و آن سنی که متوسل شود ، به عقیده ما ، مشرک است و از اسلام خارج است . 

کتاب شفاء الاسقام که در دستم بود ،‌ به مولوی نشان دادم و گفتم : این ، کتابی است که استاد شما ، مولوی محمد عمر سربازی نوشته است . آیا تاکنون ، این کتاب را دیده اید ؟

مولوی عبدالحی گفت: بله ، از دعاهای این کتاب استفاده کرده ام .

گفتم : چرا مولوی محمد عمر ، در این کتاب ، متوسل به نام ابوبکر و عمر شده است ؟!

مولوی عبدالحی گفت : استغفر الله ، باز کن ببینم چه نوشته است ؟

صفحه ی 33 این کتاب را آوردم . در آن ، نوشته شده بود : هر کس دندانش درد می کند ، بر کاغذی بنویسد : "ابوبکر الصدیق من الصادقین الابرار الاکبر 92 " و آن را روی دندانش بگذارد ، دندانش خوب می شود ان شاء الله . ( تصویر شماره 2 )[4]

گفتم : آیا توسل به ابوبکر جایز است و توسل به علی جایز  نیست ؟

بلافاصله ، صفحه ی 85 را گشودم و با انگشتم اشاره کردم و گفتم : جناب مولوی ! این جا را ببینید استاد شما چه نوشته است ؟! نوشته است : هر که می خواهد در خواب جنب نشود ، نام آدم را بر ران راست خود و نام حوا را بر ران چپ خود بنویسد ، ان شاء الله جنب نمی شود !‌ (     تصویر شماره 3  )

گفتم : آقای مولوی ! چرا مولوی محمد عمر ، که بزرگ ترین مفتی اهل سنت معاصر ایران است ، توسل به نام آدم و حوا را اجازه داده است  ؟ و چرا توهین به اولین پیامبر الهی کرده است ؟ آیا ارزش حضرت آدم (علیه السلام)  این قدر کم است که نامش را بر ران بنویسیم تا جنب نشویم ؟ کدام پیامبر یا کدام صحابه ، نام آدم و حوا را بر ران نوشت ؟ از کجا این مطلب را نقل می کند ؟

در حین صحبتم ، مولوی مکرر می گفت : استغفر الله . چنان استغفار می کرد که گمان کردم این اولین باریست که این مطالب را می شنود ، در حالی که یکی از شاگردان مولوی محمد عمر بوده و همه ی کتاب هایش را خوانده است .

مولوی جوابم را نتوانست بدهد و با ناراحتی ، از ایشان جدا شدم .

 

[1] مسند امام احمد بن حنبل ج 5 ص 391- صحیح ترمذی ج 2 ص 306- مستدرک حاکم ج 3 ص 151- کنز العمال ج 6 ص 217

[2] حیات الصحابه مولوی محمد یوسف و محمد الیاس کاندهلوی ، ج3 ص674 ( انکسفت الشمس کسفه وهی ظلمه ... ) . تاریخ الاسلام ذهبی  ج5 ص 16 ( انه لم یعقب حجر الا وجد تحته دم عبیط ..... لمّا قتل الحسین مطرنا مطرا کالدم علی البیوت و الجدر )

[3] فان رسول الله صلى الله علیه وسلم قال إن المیت لیعذب ببکاء أهله علیه . صحیح بخاری ج1 ص251 کتاب  الجنائز باب 32 حدیث شماره 1286

[4] تصویر صفحات مربوطه در آخر کتاب آورده شده است .

۱ نظر موافقين ۰ مخالفين ۰ ۰۷ بهمن ۹۱ ، ۱۳:۱۰
محمدشریف زاهدی

در اوایل سال 1375 ،در حوزه علمیه چابهار ،‌ مسابقه ای به عنوان ، مسابقه ی سخنرانی به زبان عربی ، فارسی ، اردو  ، بین طلاب برگزار شد . این مسابقه به این صورت برگزار می شد که هر کدام از داوطلبان ،‌ یکی از زبان ها را انتخاب می کند و به آن زبان ،‌سخنرانی می کند. مولوی عبدالرحمن داور این مسابقه بود و بهترین ها را انتخاب می کرد . بنده در زبان عربی شرکت کردم و رتبه ی دوم را به دست آوردم . رتبه ی اول را طلبه ای بدست آورد که در سال بعد ،‌ مولوی شد ، در حالی که من تا مولوی شدن ، چهار سال فاصله داشتم .

مولوی عبدالرحمن مرا بسیار تشویق کرد و به عنوان جایزه ،‌ به من گفت : شما می توانید به عنوان نماینده حوزه ی علمیه چابهار در جلسه ی ختم صحیح بخاری [1] در حوزه ی مکی زاهدان[2] شرکت کنید .

در ماه رجب همان سال ،‌ بنده و یکی دیگر از طلاب ،‌ از طرف حوزه علمیه ی چابهار ، به همایش ختم صحیح بخاری که در مسجد مکی زاهدان برگزار می شد ،‌اعزام شدیم .

در حالی که پاسی از شب گذشته بود به شهرستان زاهدان رسیدیم و طبق برنامه ی سفر ،‌ به دفتر مولوی عبدالحلیم قاضی زاده که در بین اهل سنت به قاضی عبدالحلیم معروف است ، رفتیم .

طلابی از شهرهای دیگر ، نیز آنجا بودند . پس از صرف شام ،طلاب دو سه نفری با یکدیگر صحبت می کردند . من هم با دوستم مشغول صحبت بودم که قاضی عبدالحلیم وارد شد و به میهمان ها خوش آمد گفت .

فرصت را غنیمت شمردم و نزدیک قاضی عبدالحلیم رفتم . سوالی که ذهنم را مشغول کرده بود از قاضی پرسیدم .

گفتم :‌جناب قاضی ! این که شیعیان برای امام حسین (علیه السلام )‌عزاداری می کنند و لباس مشکی می پوشند ، حکمش چیست ؟

گفت : پوشیدن لباس مشکی برای عزاداری ،‌بدعت و حرام است و چون شیعه متوسل می شوند ، مشرک هستند .

گفتم : یک سوال دیگر هم دارم ،  درباره امام حسین (علیه السلام ) و شخصیت ایشان از دیدگاه  اهل سنت ، برایم توضیحی بدهید

گفت : این را باید در کتاب های تاریخی مطالعه کنید . و جواب من را نداد . 

صبح روز بعد ،‌ به صورت دسته جمعی ، به مسجد مکی زاهدان که در خیابان خیام واقع شده است ، رفتیم . جمعیت فراوانی از شهرهای مختلف آمده بودند . مجری جلسه ،‌ مولوی عبدالمجید مرادزهی خاشی بود . مراسم با قرائت قرآن شروع شد و پس از آن ،‌ مولوی عبدالحمید اسماعیل زهی امام جمعه ی اهل سنت زاهدان و رئیس حوزه علمیه مکی ،‌ پشت تریبون رفت و به میهمانان حاضر در جلسه ،‌خصوصا میهمانان خارجی ،‌خیر مقدم گفت .

در این همایش ،‌ مفتی محمد تقی عثمانی [3]به نیابت از مجمع فقهی عربستان ، فضل الرحمن از اعضای پارلمان پاکستان و شخصیت هایی از سوریه و علمای اهل سنت ،‌ از دیگر استان ها کشور حضور داشتند .

مجری تعداد حاضرین در جلسه را اعلام کرد که حدود پنج هزار نفر بودند و طبق لیستی که در دست داشت ،‌ میهمانان را معرفی می کرد و از آنها می خواست تا برنامه شان را اجرا کنند . نوبت به بنده رسید و به نمایندگی از حوزه چابهار ،‌ در جایگاه حاضر شدم . سرودی درباره بی وفایی دنیا که قبلا در چند مجلس اجرا کرده بودم ، در حضور شان خواندم و حاضرین مرا به گرمی تشویق کردند .

جالب این بود که در روز جمعه ی همان هفته که به نماز جمعه ی زاهدان ، رفتیم . موضوع سخنرانی مولوی عبدالحمید ، دنیا بود و همان اشعاری که در جلسه ی ختم بخاری ، خوانده بودم را به مدت بیست دقیقه خواند و توضیح می داد و چندین بار گفت : این اشعار را ملا محمد شریف از حوزه ی علمیه چابهار خوانده است . خیلی خوشحال بودم که اشعار بنده را امام جمعه ی زاهدان در نماز جمعه خوانده است و این را برای خود ، افتخاری می دانستم . 
 

[1] (مراسمی است که همه ساله در ماه رجب برگزار می شود ، میهمان هایی از داخل و خارج کشور دعوت می کنند و در آن تعداد زیادی از طلبه های اهل سنت فارغ التحصیل می شوند و از آن به بعد مولوی می شوند  )

[2] . (مدرسه ی علمیه ای است که مولوی عبدالعزیز ملازاده آن را پایه گذاری کرده زیر نظر امام جمعه اهل سنت زاهدان است )

[3] مفتی عثمانی از علمای پاکستان است ولی چند سالی است نائب رئیس مجمع فقهی عربستان شده است . قابل ذکر است رییس قبلی این مجمع مفتی بن باز بود که فتوا به مشرک بودن شیعه داده بود و ریختن خون شیعه را مباح می دانست. 

۱ نظر موافقين ۰ مخالفين ۰ ۰۷ بهمن ۹۱ ، ۱۳:۰۸
محمدشریف زاهدی

سال 1374 بود که از امام جمعه ی چابهار ،‌ مولوی عبدالرحمن چابهاری [1]برای شرکت در یکی از جلسات سالانه ی حوزه ی علمیه ی بحرالعلوم دِهان دعوت شد و وی در این جلسه شرکت کرد .

در این جلسه برای اولین بار بود که با مولوی عبدالرحمن از نزدیک آشنا شدم  و چون از مشاهیر اهل سنت بود ، علاقه پیدا کردم در حوزه ی ایشان ادامه ی تحصیل بدهم .

استادم ، مولوی واحد بخش بلوچی ، به من توصیه و سفارش می کرد که برای ادامه ی تحصیل به حوزه علمیه مولوی عبدالرحمن چابهاری بروم و به خاطر علاقه ای که به مولوی عبدالرحمن پیدا کرده بودم ،‌پذیرفتم و در اواخر سال 1374 وارد حوزه ی علمیه ی عربیه ی چابهار شدم .

حوزه ی علمیه عربیه چابهار ، یکی از بزرگ ترین و قدیمی ترین حوزه های اهل سنت است . مسابقات قرآن و سرود خوانی در آن زیاد برگزار می شد . با توجه به سابقه ای که بنده ، در قرائت قرآن و سرود خوانی داشتم و از صدای زیبایی ، برخوردار بودم پس از مدتی ،به عنوان سر گروه سرود خوانی انتخاب شدم و اشعاری که مولوی محمد عمر سربازی [2] و مولوی عبدالرحمن چابهاری در زمینه های مختلف مانند نماز ،‌قرآن ،‌ مذمت دنیا و .... می سرودند ،‌ با دوستان تمرین می کردم و هر وقتی که مولوی عبدالرحمن برای سخنرانی به مسجد ،‌ روستا ،‌و یا حوزه ای می رفت ،برای اجرای سرود همراه وی می رفتیم .

در یکی از این سفرها ، به همراه مولوی عبدالرحمن ،‌به یکی از مناطق دشتیاری رفتیم . مولوی قرار بود در این سفر با چند نفر از تاجرهای لنج دار منطقه ، دیداری داشته باشد تا برای ساختن مسجد جامع چابهار از آنها پول بگیرد .

ما با توجه به موضوع جلسه ، شعری به زبان بلوچی درباره بی وفایی دنیا آماده کردیم و قبل از سخنرانی ایشان اجرا کردیم .

شعر طولانی و زیبایی بود که الان بیت اولش یادم هست .

بری ایرهت بی گلشن بری سر سبزو شادانن        بهارا دل مبندت ای فقط سه روچ مهمانن 

چه بسا باغ هم خشک می شود و هم سر سبزی       ولی دل به این بهار مبندید که سه روز اینجا مهمان هستیم . 

در آن شب ،‌ این سرود را در حضور نزدیک به 200 نفر ،‌ اجرا کردیم و بسیار موثر واقع شد . بعد از پذیرائی مفصل ، کمک فراوانی به مسجد شد .

 

 


[1] (مولوی عبدالرحمن چابهاری در سال 1322 شمسی در روستای انزای سرباز به دنیا آمد و از سال 1346 تا کنون امام جمعه ی چابهار است . وی برادر کوچکتر مولوی محمد عمر سربازی است و از بین مولوی های اهل سنت ، محکم ترین پایگاه مردمی را داراست .

[2] (وی در سال 1312 شمسی در روستای انزاء سرباز به دنیا آمد در 12 سالگی برای تحصیل به کراچی مهاجرت کرد . پس از هفت سال تحصیل در کراچی به پیشنهاد علمای پاکستان به ایران بر می گردد و در منطقه ی کوه ون حوزه علمیه تاسیس می کند و مشغول تبلیغ عقاید دیوبند می شود . از ایشان قریب به 70 اثر تالیفی به جای مانده است .وی بزرگترین عالم و مفسر اهل سنت معاصر بلوچستان بود .  نام برده در اسفند ماه 1386 از دنیا رفت )

۱ نظر موافقين ۰ مخالفين ۰ ۰۷ بهمن ۹۱ ، ۱۳:۰۷
محمدشریف زاهدی

پس از سه سال تحصیل در مکتب خانه ی مولوی حیدر ، توسط پسر عمویم  علی به حوزه ی بحر العلوم دِهان بخش بنت نیک شهر رفتم  .

مدیر داخلی این حوزه ، مولوی عبدالله محمدی لاشاری بود . برای ثبت نام به دفترش رفتم . اسمم را پرسید . گفتم : مرادبخش .

با عصبانیت گفت این اسم را چه کسی برایت انتخاب کرده ؟!  با تعجب از سوالش ،جواب دادم : پدرم ،‌ اشکالی دارد ؟‌! 

گفت : مگر مراد می بخشد یا خدا ؟ گفتم : خدا .

گفت : پس چرا اسمت را مرادبخش گذاشته اند ؟! این شرک به خداست .

چند لحظه ای فکر کرد و گفت : محمد شریف ، اسم قشنگی است . از این به بعد ، به شما محمد شریف می گوییم . [1]

از آن روز مرا در مدرسه ، محله و حتی روستای خودمان ، محمد شریف صدا می زدند و کم کم مرادبخش از سرزبان ها افتاد و فقط در صفحه ی اول شناسنامه به یادگار باقی ماند .

در مدتی که در این حوزه درس خواندم ، خاطرات تلخ و شیرین بسیاری دارم که به دو مورد آن اشاره می کنم .

1. حوزه ای که ما در آن درس می خواندیم ، چند اتاق داشت که هم کلاس درس بودند و هم خوابگاه . طلبه هایی که راهشان دور بود و از مناطق دیگر آمده بودند ، به صورت گروهی در این اتاق ها اسکان داده شدند . امکانات مدرسه در آن حدی نبود که به همه ناهار و شام بدهند از این رو طلبه هایی را بین اهالی محل تقسیم کرده بودند و هر خانه ای به یک یا دو نفر از آنها ، ناهار و شام می داد و آنها نیز موظف بودند در قبال آن در خدمت صاحب خانه باشند و برایشان کار کنند . اگر مهمانی می آمد ، باید از آنها پذیرایی می کردند . اگر کشاورزی می کردند ، باید همراهشان می رفتند و . . . .

من هم از این قاعده مستثنا نبودم ولی موقعیتی که من داشتم ،‌ با دیگران فرق می کرد . خداوند صدای زیبا و دلنشینی به بنده عنایت کرده بود و در مسابقات قرآن و سرود که در منطقه برگزار می شد ،‌ همیشه به عنوان قاری ممتاز و تک خوان سرود انتخاب می شدم . از این جهت موقعیت ممتازی نسبت به دیگران داشتم و مورد احترام مولوی ها بودم و گاهی بنده را به عنوان امام جماعت انتخاب می کردند و خودشان نیز به من اقتدا می کردند .

خانواده هایی هم که ناهار و شام طلاب را تامین می کردند ، خیلی تلاش می کردند تا بنده را به خانه ی خودشان ببرند و گاهی بین آنها بحث و درگیری لفظی صورت می گرفت  و هر کدام می گفت : محمد شریف باید به خانه ی ما بیاید . نهایتا یکی از آنها کوتاه می آمد و دیگری مرا به خانه اش می برد و وجودم را برکتی برای منزل خود می دانست و من از این جهت خوشحال بودم . 

2. روستای  دِهان منطقه ای کویری و کم آب بود . مردم برای تامین آب مصرفی خود ، به رودخانه ای که در حدود 8 کیلومتری این روستا قرار داشت ، می رفتند و آب مورد نیاز خود را از آنجا تهیه می کردند .

طلابی که در حوزه درس می خواندند ، بیش از 70 نفر بودند و آنها برای آشامیدن ، شستشوی لباس ها ،‌و استحمام و ... نیازمند آب فراوانی بودند ، در آن زمان ،تهیه کردن آب مورد نیاز همه ی این افراد از آن فاصله ی دور خیلی سخت بود .

برای پیدا کردن راه حل ، مولوی عبدالله ، طلبه ها را جمع کرد. در نهایت قرار شد که داخل مدرسه ، چاهی حفر شود تا جوابگوی آب مصرفی طلاب باشد ، به این صورت که طلبه ها دو به دو تقسیم شوند و هر روز نوبت یک گروه باشد تا با همکاری یکدیگر ، چاه را بکنند .

بعد از چند روز ،‌ نوبت من و پسر عمویم ،‌ علی شد . تقریبا 15 متر از چاه کنده شده بود . من باید وارد چاه می شدم . دست هایم را به دو طرف چاه گرفتم و یک پایم  را وارد آن کردم و جای مطمئنی گذاشتم و پای دیگرم را مقداری پایین تر گذاشتم و همین طور به ته چاه رسیدم .

کندن چاه ، حدود یک ساعت طول کشید و پسر عمویم که بیرون چاه ایستاده بود ، بوسیله ی دلو ، گل ها و خاک ها را می کشید و بیرون می ریخت . خیلی خسته شده بودم و دست و پایم گلی شده بود . باید بیرون می آمدم . بیل را همان جا گذاشتم و آرام آرام دست و پایم را جاهایی محکم می کردم و بالا می آمدم  . تقریبا یک متری مانده بود که از چاه بیرون بیایم ، ناگهان یک پایم لیز خورد و نزدیک بود که داخل چاه بیفتم . دست هایم را محکم گرفته بودم . ترس ، تمام وجودم را فرا گرفته بود . علی را صدا زدم . علی نگاهی به داخل چاه کرد و با صدای بلند از بقیه ی طلاب کمک خواست . چند نفر آمدند و سر طناب را گرفتند . علی آرام آرام وارد چاه شد و طناب را به کمرم بست و گفت : طناب را بکشید . آنها هم طناب را کشیدند و مرا بیرون آوردند .

مولوی که سرو صدا را شنیده بود ، پیش آمد و جریان را متوجه شد . با عصبانیت گفت : چه کسی به تو گفته این کار را بکنی ؟! اگر می افتادی و می مردی ، چه کسی جواب پدر و مادرت را می داد ؟!

من که از ترس شوکه شده بودم ، گفتم : جناب مولوی ، خود شما گفته بودید چاه را بکنید . مولوی با شیلنگی که در دست داشت ،‌ محکم به من می زد و می گفت : تو که نمی توانستی ،‌ چرا رفتی ؟ گفتم : آخه خودتان گفته بودید . مولوی از شدت عصبانیت ، به من اجازه صحبت کردن نداد و مرا کتک مفصلی زد .

این خواست خدا و عنایت الهی بود که از این حادثه ، نجات پیدا کردم و اگر داخل چاه می افتادم معلوم نبود چه وضعیتی پیدا می کردم  .

 

 

[1] . البته این مولوی اولین کسی نیست که اسم ها را تغییر می دهد بلکه در تاریخ آمده است که  عمر بن الخطاب، اسم های افراد را تغییر می داده که به 2 مورد اشاره می کنیم .

1. إبراهیم بن الحارث بـه عبد الرحمن. ( عبد الرحمن بن الحارث.... کان أبوه سماه إبراهیم فغیّر عمر اسمه)  پدرش اسم او را ابراهیم گذاشته بود؛ ولى عمر آن را تغییر داد و عبد الرحمن گذاشت . الإصابة فی تمییز الصحابة، ج 5، ص 292.

2. ثعلبة بن سعد بـه معلی (و کان إسم المعلى ثعلبة، فسماه عمر بن الخطاب المعلى) نام معلی ثعلبه بود که عمر آن را تغییر داد و معلی گذاشت. الأنساب، ج 1، ص 250.

 

۰ نظر موافقين ۰ مخالفين ۰ ۰۷ بهمن ۹۱ ، ۱۳:۰۶
محمدشریف زاهدی

مدارس بازگشایی شد ولی من حق رفتن به مدرسه را نداشتم .یک روز صبح ، با پدرم از منزل خارج شدم و به روستای پایینی که آبگاه (دبّار ) نام داشت ، رفتم . در این روستا مکتب خانه ای بود که توسط مولوی حیدر که از اهالی روستای خود ما بود ، اداره می شد .

به این مکتب خانه وارد شدیم . پدرم گفت : چند لحظه صبر کن تا برگردم . گفتم : چشم .

خودش به اتاقی رفت و یک ساعتی با مولوی حیدر صحبت کرد . سپس ، صدایم زد .  وارد دفتر مولوی حیدر شدم و پدرم  مرا آن روز به مولوی سپرد و رفت .

دیگر باید از این پس در این مکتب خانه درس می خواندم  .

 بعضی روزها ، بعد از اتمام درس ، برای دیدن  پدر و مادرم به روستای خود می رفتم. در همین ایام گاهی نیز ،‌ نزد معلمان مدرسه که شیعه بودند می رفتم و طبق نوبت ، آنها را برای وعده ای غذایی به منزلمان دعوت می کردم . رابطه ی مردم روستا با معلمان شیعه ، خوب بود به طوری که زنان روستا با برخی از آنان احساس محرمیت می کردند .

وجود این معلمان در منطقه ی ما سبب می شد که با مشاهده نماز و رفتارشان ، سوالاتی در ذهن کنجکاومان ایجاد شود که چرا شیعیان برای نماز مهر می گذارند و سنی ها نمی گذارند ؟ چرا آنها دست های خود را نمی بندند ولی ما می بندیم ؟ چرا آنها یا علی ، یا زهرا و یا حسین می گویند ولی ما یا ابوبکر و یا عمر و .... نمی گوییم ؟ و سوالاتی از این قبیل .

ولی هیچ وقت این سوالات را از معلمان شیعه نمی پرسیدم . فقط یک بار یادم هست که در جمع معلمان شیعه نشسته بودم و با معلم سیستانی به نام محمود سنچولی صحبت کوتاهی داشتم . بحث درباره آمین گفتن بعد از قرائت سوره حمد بود . ایشان از من پرسید : چرا شما این کلمه را می گویید در حالی که ، آوردن سخنی اضافه در نماز است و نماز را باطل می کند .

گفتم : گفتن آمین بعد از سوره ی حمد لازم است و اگر گفته نشود ، اشکال دارد . فقط همین یک بحث بود . معلمان شیعه هیچ گاه وارد بحث های خلافت و امامت نمی شدند .  شاید احساس خطر می کردند ؛ چون در روستای ما چند مولوی و ملا بودند و جماعت تبلیغی اهل سنت ، نیز رفت و آمد می کردند .        

هر چه از درس خواندنمان در مکتب خانه می گذشت ، ‌دیدمان نسبت به شیعه و معلمان سابقمان عوض می شد و بعضی از آنها در دلمان ایجاد می شد .

به خاطر می آورم که روزی یکی از مولوی ها در کلاس پرسید : در روستای کدام یک از شما شیعه هست ؟ من گفتم : معلمان روستای ما شیعه هستند . از من پرسید : آیا آنها یا علی و یا حسین و ... می گویند ؟ گفتم : بلی استاد ، از آنها شنیده ام  . گفت : این کار، شرک است و جایز نیست . همچنین ، مهر گذاشتن آنها برای نماز ، مهرپرستی است[1] و نماز هایشان باطل است .

بر اثر تبلیغات سوء مولوی ها بر ضد شیعه و در نتیجه تغییر دید مردم ، کار برای معلمان شیعه سخت شد به طوری که بعد از 2 یا‌ 3 سال ، فقط دو معلم از هفت معلم باقی ماندند و بقیه از آنجا رفتند و همچنین مراسماتی که جهت بزرگداشت 22 بهمن و 13 آبان برگزار می شد ، تعطیل شد .

اواخر ماه شعبان المعظم در تابستان آن سال ، برای اولین بار تعدادی از مولوی ها که بزرگشان ، مولوی ایوب اهل خراسان بود ، تحت عنوان جماعت تبلیغی[2] به روستای ما آمدند و در مسجد محله ی سر چاه ساکن شدند . پدرم از آمدنشان ، با خبر شد و به من گفت : برویم ببینیم چه خبر است و چه می گویند و من همراه پدر به مسجد رفتم  .

نماز مغرب را به جماعت خواندیم و بعد از نماز ، مولوی ایوب در باره بهشت ،جهنم ، قبر ، قیامت و ضرورت و ثواب تبلیغ دین سخنرانی کرد و سپس گفت : چه کسی حاضر است در جماعت تبلیغی ما عضو شود  [3]؟

چون درس های حوزه تعطیل بود ،گفتم : من با شما می آیم . پدرم خوشحال شد و به من گفت : خیلی خوب است ، سخنرانی و ‌مطلب یاد می گیری و برای آینده ات مفید است .

من در آنجا ماندم و پدر و برادرم برای من ، زیر انداز و بالش آوردند . من و مولوی های جماعت تبلیغی شب را در همان مسجد خوابیدیم .

مولوی ایوب پس از اقامه ی نماز صبح ، سخنرانی کرد . وقتی مردم متفرق شدند و جمع، خودمانی شد ،گفت : من دیشب خوابی دیدم . دیدم مردی اسب سوار با لباس سفید ، دم در مسجد آمد و صدایم زد . من بیرون رفتم و پرسیدم شما که هستید ؟ گفت محمد رسول الله( صلی الله علیه و آله )هستم . سپس فرمود : ‌از این نوجوانی که همراه شماست ، محافظت کنید .

من خیلی کنجکاو شدم تا بدانم منظورش ، چه کسی است . مولوی رو به من کرد و گفت : کوچکترین فرد در جمع ، شما هستید و ظاهرا شما منظور حضرت بوده اید .

خیلی خوشحال شدم به حدی که به جای سه روز که قرار بود آنجا بمانم ،هفت روز ماندم . این خبر ، به سرعت در روستا پیچید که مولوی ایوب ، درباره مرادبخش خواب دیده است .

لازم به ذکر است که اهل سنت روایتی را از پیامبر (صلی الله علیه و آله ) نقل می کنند و آن را صحیح می دانند که ایشان فرمود : هرکس مرا در خواب ببیند حقیقتا مرا دیده است که شیطان قادر نیست خود را به صورت من در آورد . لذا اگر در خواب پیامبر را ببینند در آن خواب شک نمی کنند . [4]


[1] .فرق است بین اینکه بر چه چیزی سجده می کنیم و برای چه کسی سجده می کنیم و اگر شیعیان به خاطر سجده بر مهر ، مهرپرست هسنتد پس اهل سنت هم به خاطر سجده بر فرش و لنگ ، فرش پرست و لنگ پرست هستند در حالی که هیچگاه شیعه اهل سنت را به فرش پرستی متهم نکرده است    

[2] -(گروه های تبلیغی هستند که با طراحی سران اهل سنت دیوبند و پاکستان تاسیس شده که عوام اهل سنت با سرپرستی مولوی ها به مدت سه روز ، چهل روز ، چهار ماه و یکسال به مناطق مختلف می روند و در مسجد آن منطقه ساکن می شوند . کسانی که با مولوی ها همراه هستند وظیفه دارند مردم را برای اقامه ی نماز و استفاده از سخنان مولوی به مسجد بیاورند . به صورت دوره ای به مناطق مختلف می روند و در طول سال برنامه ی تبلیغی دارند )

[3] البته آنها از جماعت تبلیغی به بهشت تعبیر می کنند و می گویند چه کسی است که در بهشت ثبت نام کند !!!

[4] .  .... ان ابا هریره قال سمعت النبی صلى الله علیه وسلم یقول : "من رآنی فی المنام فقد رآنی حقاً فإن الشیطان لا یتمثل بی" صحیح البخاری . کتاب التعبیر . باب شماره 10 ( من رای النبی فی المنام ) حدیث شماره 6993 . جلد 4 ص 1387 .  صحیح مسلم . کتاب الرویا . باب قول النبی : من رآنی فی المنام فقد رآنی . ج 7 ص . 54

۵ نظر موافقين ۰ مخالفين ۰ ۰۷ بهمن ۹۱ ، ۱۳:۰۴
محمدشریف زاهدی